دوستی و ازدواج؟

سلام،صدف٢٧ساله٢ساله باپسری٣٠ساله دوست هستم این دوستی مامداوم نبوده درضمن کاملا سالم هست علاقه ای بهش ندارم یعنی خیلی کم شرایط من برای ازدواج داره میخوام راهنمایی کنیددوست دارم همسرآیندم باشه میترسم بعدازدواج علاقه ای به وجودنیاد

این پسره چه مرگشه که این جوری میکنه

با سلام خدمت دوستان…توروخدا به راهنمایی هاتون نیاز دارممممممممم..من باپسری ی مدتی دوست بودم ولی همیشه با بهوونه هایی خودش تموم میکرد اخرین بار بعد چن روزبهش اس دادم باهام تا یکی دو روز خوب بود ولی اخرین روز بازم با بهوونه تموم کردکه چن روز پیش هم به خواهر بزرگترم اس داده که خواهرمم قضیه مارو میدونه ازش پرسید که اخرین دفه چرا این حرفاروبهش گفتی گف که والا خواستم ازم سردشه حیفه که اون با من باشه از این حرفا دیگه منکه خودم از حرفاش سر در نمیارم با خواهرم اجتماعی بودن ولی بخاطر من دیگه با خواهرمم ارتباطشوقطع کرده بود اینجا برام ی سوال پیش اومده که چرابعد این همه مدت به ابجیم پیام داده نمیدونم شاید خواسته گندیرو که زده رو بشوره چون اخرین دفه هر چی از دهنش در اومد برام گفتش که واسه خواهرم گف که خ خواستم ازم سرد شه به نظرتون حرفاش راسته ..ولی خیلی دوسش دارم الان که تموم کردیم اصلا اصلا نمیتونم فراموشش کنم از ی طرفم ما هم محله ای هستیم که این باعث میشه من هرروز میبینمش که این خیلی اذیتم میکنه اصلا حالم خوب نیس..چطوری میشه کهاین پسر با خواست خودش برگرده یعنی چطوری میشه برگردونمش….تو رو خدا اقا پسراشما راهنمایی کنین چطوری میشه.. میخوامم فراموشش کنم ولی نمیتونم…توروخدا نظر بدین راهنمایی کنین این پسره چه مرگشه کهاین جوری میکنه بد جوری حالم بده.ممنون میشم که راهنمایی کنین……..

دوستی با پسرخالم

سلام دوستان
ابتدا بگم که من یه دختری هستم که دوستی های خیابونی واسم بی ارزش ترین چیزه چون معتقدم عشق رو تو خیابون نریختن
اما یه بار اشتباه کردم با پسرخالم دوس شدم نمیدونم اما تن به عاشقی دادم بی اندازه بهش وابسته شدم اما اون منو برای خودم نخواست یه روز بهم پیشنهاد داد برم خونشون اما خوب من ترس از خدا بهم اجازه نمیداد برم جایی که شیطان بینمونه خلاصه من قبول نکردم اونم رفت با یکی دوس شد که نیاز جنسیشو برطرف میکرد ومنو خیلی راحت کنار گذاشت هنوزم دوستش دارم اونم میخواد با همون دختره ازدواج کنه گاهی از اینکه نه گفتم پشیمون میشم اون اولین و اخرین تجربم بود
من هنوزم عاشقشم

عاشق یه دختر شدم و خیلی دیوانه وار

سلام ببخشید من عاشق یه دختر شدم و خیلی هم دیوانه وارحتی بعضی وقتا میخواستم خود کشی کنم که اون با من نیس و هر لحظه که میبینمش انگار که تمام بدنم میلرزه از ترس ولی نمیدونم که باید چی کار کنم . و من ۱۷ سالمه و اونم همسنمه خواهش میکنم کمکم کنید دارم دیونه میشم هی گریه میکنم

حس تنفر از پدرم

سلام از ۱۷سالگی حس تنفر از پدرم تو وجودم شکل گرفت.خیلی سعی کردم با پدرم کنار بیام ولی همیشه با تحقیر و توهیناش منو از درون داغون میکنه.بابام ادم دورویی و خیلی هم دروغ میگه همیشه هم حق به جانب ح میزنه.بعضی وقتا فکر میکنم که شاید تقصیر منه ولی باز دوباره بابام یه تنش ایجاد میکنه.مامانم دو سال پیش از بابام جدا شده و زندگی جدا داره ولی هنوز قانونی جدا نشدند مامانم خیلی اصرار کرد که با من و برادرم زندگی کنیم اما مساعل مالی اجازه نداد.حالا ۲۰سالمه و سال دومی که کنکور دادم برام دعا کنید مامانم و برادرم خیلی بهم امید دارند راستی بابام دارند ازدواج میکنند حالا راست یا دروغشو نمیدونم.من چه شکلی میتونم از این زندگی دور بشم

راهی برای پایان رابطه پیشنهاد کنید لطفا

با سلام خدمت دوستان عزیز
من حدود ده ماه پیش با یک دختری دوست شدم وبعد دوسه ماه دوستیمون خی جدی شد یعنی از حالت یه دوستی عادی در اومد و بهم احساس پیدا کردیم یعنی هم من مطمئنم دوسش دارم وهم اون میگه دوسم داره و میدونم الکی و برای دلخوشی من نمیگه،بدلیل یکسری مسائل احساس میکنم نمیتونم دوستی و باهاش ادامه بدم و میدونم اگه ادامه بدم حتما اون آسیب میبینه از نظر روحی،هرجوری و باهرروشی (البته غیر مستقیم)هم که شده امتحان کردم که از خودم دورش کنم نشده و نمیتونم کاری کنم که ازم دورشه نمیخوامم جوری از خودم دورش کنم ازم برنجه،تروخدا یه روشی بهم بکید