روانكاوي زن {متن کامل کتاب روانکاوی زن}⭐
روانكاوي زن
روانكاوي زن یک وضعیت منحصر به فرد در زندگی زنان است که تاثیر زیادی بر روحیه و روانشان دارد. این وضعیت به معنای آرامش و ثبات در زندگی زنان است و به معنای آن هست که زن با تمام ارتباطات و روابط خود و همچنین با محیط اطرافش به خوبی قرار میگیرد. این وضعیت بر علایق و نیازهای زنان بسیار تاثیر میگذارد و در نتیجه باعث تغییراتی در زندگی آنها میشود. روانكاوي زن به ارائه تحلیل و تفسیری عمیق از وضعیت زنان میپردازد و با کمک روشهای مختلفی ازجمله مصاحبه، مشاهده و تحلیل مقالات علمی، سعی دارد فهم بهتری از وضعیت روانی زنان برای جامعه فراهم کند. این وضعیت معمولا در دوران بلوغ و رشد فردی زن اتفاق میافتد و در آن زن با دغدغه های مختلفی مانند خانواده، شغل، روابط، و خودش نبرد میدهد. از همین رو، روانكاوي زن به عنوان یک مطالعه علمی چند رشتهای، به ویژه روانشناسی و جامعه شناسی برای فهم بهتر وضعیت زنان و ارائه راهکارهای موثر برای بهبود آن مورد توجه قرار میگیرد. این وضعیت نه تنها برای زنان بلکه برای جامعه به طور کلی اهمیت دارد، زیرا زنان به عنوان نیروی کار واقعی جامعه و به عنوان مادر و همسران جامعه، نقش بسیار مهمی در حفظ تعادل و صلح و آرامش جامعه ایفا میکنند. بنابراین بهبود وضعیت روانی زنان میتواند منجر به بهبود وضعیت جامعه و جامعه شناختی آن شود. درنتیجه، بررسی و درک بهتر روانیات زنان و حل مشکلات و معضلات آنها امری بسیار مهم و ضروری است.
چنانكه خواهيم ديد بحث پيرامون حيث جنسي زن sexulalité féminine ، كه موضوع مقالة حاضر است، نياز به آن خواهد داشت كه زبان تكلم مورد پرسش عميق تري قرار بگيرد . ولي خواننده اي كه با روانكاوي آشنائي چنداني ندارد ممكن است بدشواري بتواند چنين بحثي را دنبال كند . اين دشواري ميتواند حتي براي افرادي نيز كه ظاهراً با آن آشناي ي دارند وجود داشته باشد؛ چه شايد هيچكس تا هنگاميكه خود شخصاً مورد روانكاوي قرار نگرفته باشد قادر به درك واقعي مسائل آن نخواهد بود .
متأسفانه اين نظر كه روانكاوي با امور عقلاني سر و كار دارد و قلمرو خاص روشنفكران است نزد عموم رواج يافته است . ميتوان علت را اين دانست كه بحث از آن بدانگونه كه عملاً در طي روانكاويِ افراد صورت ميگيرد كاري نزديك به محال است .چه روانكاوي تجربة شخصي عميقي است كه طي آن فرد با پيچيده ترين پرسش ها در مورد زندگي خويش و روابط خود با ديگران رو در رو مي شود . روانكاوي نسبت و رابطة خصوصي فرد را در مورد آرزومندي و سر گذشت وي ، كه تمامي اقامت زودگذر او را در جهان تشكيل ميدهد ، مورد پرسش قرار ميدهد . اين پرسش نه جنبة عقلاني دارد نه توسط روانكاو به فرد تحميل ميگردد . روانكاوي يك نوع طي طريق است، بدين معني كه اين خودِ فرد است كه با سخن گفتن از سرگذش ت خود و نقل رويدادهائي كه براي او در خواب و بيداري پيش ميآيند رفته رفته با اساسي ترين پارة وجود خود يعني ذهن ناآگاه خويش مواجه مي گردد . اين نظر كه كار روانكاو عبارت از طرح پرسش و بازجوئي فرد و تطابق آن با فرضيه هاي از قبل پرداخته است تصوري غلط بوده ناشي از عدم اطلاع از آن است . كار اصلي روانكاو اينست كه تمامي اطلاعات و دانستني هاي خود را به فراموشي بسپارد و فارغ از هر گونه تصور و پيشداوري به سخنان فرد گوش فرادهد .
از سوي ديگر غالباً شاهد رواج اين نظر باطل هستيم كه روانكاوي دانشي است كه افراد بيمار يا ” ديوانه ” را مورد مطالعه قرار ميدهد . حال آنكه در عمل نه تنها اكثريت قريب به اتفاق اشخاصي كه مورد روانكاوي قرار ميگيرند افرادي به اصطلاح ” عادي ” هستند بلكه متأسفانه غالب كساني كه دچار اختلالات شديد رواني مي شوند بعلت درگير آمدن در روش هاي درمانيِ خاص علم پ زشكي از بهره جوئي از روانكاوي محروم باقي مي مانند .
درمان يكي از مقوله هائي است كه با نحوة كار روانكاو تناقض عمده دارد . حال اگرروانكاوي عملاً موجب خلاصي فرد از عوارض نفساني ميگردد اين امر ناشي از آن است كهدرمان چيزي جز ” حاصل ” يا ” ثمرة ” روانكاوي نيست و ربطي با غايت يا هدف نهائي آنندارد . چه اگر روانكاو درمان فرد را غرض اصلي كار خود به حساب آورد در آن صورتنمي تواند با در نظر گرفتن شخص به عنوان موجودي بيمار به وي اجازه دهد نسبتي حقيقي با وجود انساني خود پيدا كند . وانگهي براي روانكاو تفاوتي ميان سلا مت و بيماري وجود ندارد . آنچه اين دو مقوله را براي او از هم متمايز ميسازد شدت بروز عوارض است نه كيفيت و ماهيت آنها .
رابطة عميقي كه ميان روانكاو و فرد مورد روانكاوي ايجاد مي شود اين ضرورت را بوجود ميآورد كه خارج از جلسات روانكاوي هيچگونه رابطه اي ميا ن آنها وجود نداشته باشد . تنها رابطه اي كه ميان آنها وجود تواند داشت رابطه اي زباني است كه منحصر به جلسات روانكاوي خواهد بود . وظيفة اصلي روانكاو هدايت تلويحي فرد در مقابله با پرسش هاي اصلي زندگي اوست به نحوي كه شخص خود به كشف مكنونات وجود خويش نائل آيد . لذا روانكاو حالت معلم يا رهبر را براي شخص مورد روانكاوي نميتواند داشته باشد .
بستر يا تخت روانكاو و نحوة نشستن او در پشت آن بدين علت است كه ميان او و شخص مورد روانكاوي نه تنها رابطه اي جز تكلم و استماع وجود نداشته باشد بلكه كسب آزادي و استقلال دروني فرد را در مقابله با مكنونات نفساني خود تسهيل بخشد .
حال پس از بيان اين مقدمات ميتوانيم بحث خود را در مورد حيات جنسي زن شروع كنيم .
سه مرحلة عمدة رشد جنسي
الف : مرحلة دهاني
روانكاوي سه مرحلة رشد جنسي را متمايز ساخته است : مرحله دهاني ، مرحله مقعدي و
مرحلة تناسلي . هر يك از اين مراحل رشد حاكي از تثبيتِ fixation نيروي جنسي يا ليبيدو libido در يكي از عضوهاي اساسي بدن يعني دهان، مقعد و عضو تناسلي است . مطالعة تثبيت نيروي جنسي در اين مناطق تن افزار ( ارگانيسم ) نشان دهندة آنست كه روانكاوي ميل يا آرزومندي جن سي را بمعناي متداول آن در نظر نميگيرد، بلكه آن را بعنوان نيروي حياتي آدمي مي نگرد، نيروئي كه به موحب زبان تكلم دستخوش تحولات گوناگون مي شود . برخورداري انسان از قدرت تكلّم يعني آرزومندي او موجب ايجاد محادثه اي جِدا لي ( ديا لكتيك ) ميان او و همنوعان وي مي شو د . تمام مراحل رشد جنسي حاصل يك چنين محادثه اي هستند كه ابتدا ميان طفل و مادر ظاهر مي شوند . در هر مرحلة رشد جنسي، عضو مورد نظر ( دهان، مقعد يا عضو جنسي ) عاملي است كه تبادل و محادثة ميان مادر و كودك را امكان پذير ميسازد . آنچه موضوع اساسي را در اين مراحل رش د تشكيل ميدهد تبادلي است كه امكان ارتباط با ” غير ” را از طريق بيان ميل و آرزومندي فراهم مي آورد . در اين تبادل، ” دادن ” و ” گرفتن ” سهمي اساسي دارند . در مرحلة دهاني، مادر با “دادن ” غذا يا شير آرزومندي خود را نسبت به كودك ظاهر ميسازد . ” دادن ” حاكي از عشق مادر بهفرزند است . او در قبال يك چنين ” دهشي ” از طفل خود مي خواهد تا به محبت وي پاسخمثبت دهد . اين پاسخ مثبت براي مادر حاكي از مهر كودك نسبت بدوست . دهش مادريچيزي جز درخواست عشق از پاسخ طفل نيست . ولي آنچه ما در اين جا عشق يا مهر مادري
ميخوانيم مقوله اي بمراتب پيچيده است . زيرا به جاي عشق مي بايستي از مهراكين مادر سخن بگوئيم . چه نزد آدمي همواره مهر و كين در حالتي هماميخته وجود دارند . ( رجوع كنيد به مقالة ” روانكاوي ناموس ، ناموس روانكاوي ” زمان نو ، شمارة 12 شهريور 1365 ).
” دريافتِ ” كودك كه حاكي از مهر او نسبت به مادر است يك دريافت ساده نيست بلكه كودك با قبول غذا بر آن ميشود كه مهر خود را از طريق واكنش مثبت خويش به مادر ظاهر سازد . بعبارت ديگر ” دريافت ” او نيز در واقع چيزي جز يك “دهش ” نيست .
اين تبادل و محادثه كه از طريق عمل تغذيه ميان مادر و كودك ايجا د مي شود جنبة جدالي ( ديا لكتيك ) و پيچيده تري دارد . چه مهراكين مادر به اين معناست كه دهش او با ميل وي به ممانعت از اين عمل توأم است . مي بينيم كه اين دهش حاكي از تمنائي دو پهلو و متناقض است . مشاهدة كودكان و رابطة آنها با مادر از يكسو و با مواد غذايي از سو ي ديگر تائيد كنندة اين نكته است . تبادل كشمكش آميز آرزومندي ميان مادر و كودك بخوبي در رفتار آنها بر سر سفرة غذا نمايان است . همة پدران و مادران ميدانند كه كودكشان در غياب آنها غالباً هيچگونه امتناعي در مورد تغذيه از خود ظاهر نميسازد .
نمونة بيمارگونة اي ن امر را ميتوان نزد كودكان يا نوجواناني كه مبتلا به بي اشتهائي مرضي anorexie mentale هستند ملاحظه كرد . كودك حتي عليرغم خطر مرگ كه نتيجةمستقيم عدم تغذيه خواهد بود همچنان به امتناع از غذا ادامه ميدهد.
مهراكين مادر كه رابطة او را با فرزند شكل ميدهد قبل از همه به وجود خود اوبرميگردد . اگر خواننده به مقاله هاي قبلي ما رجوع كند در خواهد يافت كه مهراكين آدميكه ذات اصلي آرزومندي او را تشكيل ميدهد ناشي از تلفيق درون ذاتي رانشِ (pulsion ) مرگ و زندگي است . درهما ميختگي اين دو رانش ماهيت كشمكس آميز انسان را ت شكيل داده در تحليل نهائي حاكي از آن است كه خير و شر نزد آدمي در جدا لي دائمي هستند .
يكي از صور ظهور مهراكين در مرحلة دهاني تلفيق پرخاشگري و مهر و نوازش در اين قسمت عمدة بدن طفل است . چه دهان در عين حال داراي دو كاركرد متناقض است : بوسه و نوازش از يكسو و گاز و گزيدن از سوي ديگر . همچنين است عمل بلع كه حاكي از نسبتي دوپهلو بوده در عين حالي كه نشان دهندة رابطه اي مثبت است نمايانگر پرخاشگري نيز ميتواند باشد . خلط و آب دهان ناشي از طرد و انزجار است و استفراغ نشان دهندة نفرت و امتناع از قبول . بعداً سعي خواهيم ك رد در مورد حالت تهوع زنان در دوران حاملگي و عادت ماهانة آنان صحبت كنيم و رابطة آن را نسبت به مهر اكين نشان دهيم .
تجربه نشان ميدهد كه گرايش زنان به تثبيت در مرحلة دهاني بمراتب بيشتر از مردان است . مثلاً تعداد دختراني كه به بي اشتهائي مرضي دچار ميشوند ب ه سه برابر شمار پسران ميرسد . بهمين نحو تهوع عارضه اي است كه بيشتر نزد زنان يافت مي شود . حتي تخيلات ناآگاه كودكان كه به موجب آنها طفل تصور مي كند كه رابطة جنسي ميان پدر و مادر از طريق دهان صورت مي گيرد، بيشتر نزد دختر بچه ها يافت ميگردد . يا مثلاً پرحرفي يا بهاصطلاح وراجي يكي از عيوبي است كه بيشتر به زنها نسبت داده مي شود .دختر بچه هابيشتر امتناع يا عصبانيت خود را از طريق در آوردن زبان نشان ميدهند در حاليكه پسر بچهها به نحو ديگري اينگونه احساسات را نمايان ميسازند .
ب : مرحلة مقعدي
در مرحلة بعدي ر شد ( از 14 ماهگي تا سه سالگي ) نيروي جنسي در نقطة ديگري از بدن تثبيت مي گردد و دورة مقعدي را تشكيل ميدهد . تفاوت عمدة موجود ميان مرحلة دهاني و مرحلة مقعدي در اين است كه در مرحلة اخير كودك مورد و متعلق اصلي اين فرايند را در بدن خود ” ايجاد ” مي كند، چه فضولات او ” فرآورده هائي ” هستند كه از وجود خود او صادر ميگردند . درخواست مادر اينست كه كودك از دفع فضولات امتناع نورزد و بنا به موقع و جائي كه تعيين مي كند به تقاضاي او پاسخ دهد . كودك “ارزش ” دفع فضولات خود را براي مادر درك مي كند . واكنش مناسب او به درخواست مادر حالت ” دادن هديه ” را براي وي پيدا مي كند . در اين جا نيز شاهد تبادل جدالي ميان مادر و فرزند هستيم و ابهام موجود در آرزومندي مادر كه مبتني بر مهراكين اوست عنصر اساسي را تشكيل ميدهد . آنچه در اين مرحله مهم است آنكه مادر از طريق اين تبادل، مرحلة مقعدي خويش و ن حوة تشكل آن را كه در ارتباط با مادر خود او در طفوليت وي صورت پذيرفته مجدداً تجربه مي كند . بعبارت ديگر رابطة او نسبت به مرحلة مقعدي كودك نمايانگر مرحلة مقعدي خود اوست . چنانكه بعداً خواهيم ديد نبايد تصور شود كه مرحلة دهاني يا مقعدي خاص كودكان است، بلكه بايد دانست كه اين مرحله ها كه نمايانگر دو وجه اساسياز رابطة فرد با وجود خويش و عالم او هستند بتدريج بصورت دو طِباع اصل archétypeبراي او در مي آيند .
گفتيم كه مهراكين موجود در آرزومندي مادر عنصر اساسي دو مرحلة تثبيت جنسي يعني دهاني و مقعدي را براي كودك تشكيل ميدهد . اين بدان معني است كه تعارض ،عامل اصلي توانمندي ( ديناميسم ) مرحلة دهاني و مقعدي است .
مهر به مادر در پاسخ مثبتي است كه طفل با قبول دفع فضلات – كه حكم ” هديه ” را براي او دارند – از خود ظاهر مي كند . مشاهدة كودك پس از دفع فضولات حاكي از اين امر است . چه بوضوح ملاحظه مي كنيم كه كودك پس از دفع آنها حالتي غرورآميز بخود ميگيرد و رضايتمندي او امري كاملاً آشكار است . دورة مقعدي حاوي اين معنا براي كودك است كه وي ازين پس حائز قدرت و مهتري خاصي است، چه در دفع فضولات يا امتناع از اين عمل ” اختيار مطل ق ” دارد . احساس مهتري از جمله صور اساسي مرحلة مقعدي است .
شايد از همينرو باشد كه اين مرحله نزد مردان اهميت بمراتب بيشتري پيدا مي كند؛ درست بر عكس زنان كه بيشتر به تثبيت در مرحلة دهاني گرايش دارند .
مرحلة مقعدي نيز چون مرحلة دهاني حاوي ابهام موجود ميان پرخاشگري و ملاطفت است . بهمان نحو كه خلط و آب دهن و استفراغ نمايانگر طرد و انزجار و نشان دهندة پرخاشگري و خشونت هستند، فصولات مقعدي نيز چنين حالتي پيدا مي كنند . لذا فضولات بعنوان عناصري اساساً ” كثيف ” در مي آيند . مشاهدة كودكان نشان ميدهد كه ابتدا فضولات نز د آنها اشيائي كثيف بشمار نميروند .رابطة جدالي ميان پاكيزگي و كثافت مقولهاي است كه بخصوص در مرحلة مقعدي حالت وجودي بخود ميگيرد، بدين معني كه” كثافت ” و احساسات مترتب بر آن چيزي جز ” واكنشي منفي ” در مقابل رقت و ميل به فضولات نيست .
اگر بپذيريم كه مرحلة مقعدي حاكي از تبادل آروزمندي و مهراكين ميان مادر و فرزند است و فضولات حا لت ” هديه اي ” را دارند كه كودك به مادر اعطاء مي كند، در آن صورت بايد گفت كه رابطة مقعدي فرد حا لت يك طِباع اصلي را براي او در مورد مقولة “بخشش ” پيدا ميكند . از اينرو بخشندگي نه تنها ا مري اساساً مقعدي است بلكه همواره بدين امر دلالت دارد كه در پس آن آرزو و ميل به ” امتناع ” نهفته است . اين بدان معني است كه حالتي جدالي ميان بخشندگي ، خست و امتناع موجود است . بخشندگي – اگر حالتي والا بخود نگيرد – همواره بصورت ناآگاه ميل به امتناع را در خود نهان خواهد داشت . افراد فوق العاده بخشنده پيوسته واجد ميلي بمراتب افراطي هستند كه حاكي از امتناع باطني آنهاست . ولي بايد دانست كه نوعي ديگر از بخشندگي و سخاوت وجود دارد كه به تصعيدِ Sublimation انسان دلالت داشته و فارغ از عوامل مقعدي است . بعداً در اين مورد سخن خواهيم گفت .
تعارض جدا لي ميان دادن و امتناع از آن گاه به صورت عوارضي چون اسهال يا يبوست ظاهر مي شود . پزشكان بخوبي به رواج فوق العادة يبوست نزد بيماران آگاه هستند . اگر عوامل فيزيولژيك را كه در بعضي از اختلالات جسماني ديده ميشوند كنار بگذاريم ب ايدبگوئيم كه اكثريت موارد يبوست نزد افراد مبتني بر عوامل نفسانيِ حاصل از رابطة مقعدياست . ولي غالباً نسبت به اين عوامل توجهي نشده عموم موارد يـبوست را به حساباختلالات فيزيولژيك مي گذارند . مثلاً اين پرسش قابل ملاحظه است كه چرا بعضي از زنان هنگام عادت ما هانة خود دچار يبوست مي گردند . يا اينكه چرا افراد غالباٌ در هنگام سفر يا دوري از وطن مبتلا به يبوست مي شوند . ميدانيم كه عليرغم كشف صدها داروي ضد يبوست تاكنون هيچ يك از آنها حائز تاثيري قطعي نبوده اند .
تجربه نشان دهندة آنست كه علت عمدة اكثريت موارد يبو ست افسردگي است .
يبوست – كه ميتواند بعنوان عامل ظاهر سازندة ميل به امتناع در نظر گرفته شود – به اين دلالت تواند داشت كه فرد در مقابل ناملايمات زندگي و افسردگي نفساني خويش حالتي دفاعي بخود مي گيرد و آرزومندي خود را به غير از دست مي دهد .
يكي از تخيلات ن اآگاه طفل در مرحلة مقعدي آنست كه تصور ميكند كه توليد فرزندان نزد مادر از طريق مقعدي صورت ميگرد . ازينرو بطور ناآگاه ” جنين ” يا ” كودك ” حالت فضولات را براي او پيدا ميكند . البته اينگونه تخيلاتِ ناآگاه مختص به كودكان نيست بلكه در ذهن ناآگاه آدمي پيوسته باقي م ي ماند . در بعضي موارد يبوست زن در هنگام عادت ماهانة او مبتني بر يك چنين تخيلات غير شعوري است . اين نكته نشان دهندة آنست كه گاه در ضمير ناآگاه مقعد و آلت جنسي با هم اشتباه مي شوند . اكثر زنانِ سردمزاج به امر پاكيزگي اهميتي افراطي داده حالتي كاملاً وسواسي پي دا مي كنند ؛ اين بدان معني است كه حيث و حيات جنسي آنها بطور ناآگاه اساساً بر تثبيت در مرحلة مقعدي استوار است.
چنانكه گفتيم بهمان اندازه كه زنان گرايش بيشتري به تثبيت دهاني دارند بهمان ترتيبنيز مردان به مرحلة مقعدي گرايش پيدا مي كنند . اين نكته قابل ملا حظه است كه تعداد پسر بچه هايي كه به شب ادراري مبتلا هستند بمراتب نسبت به تعداد دختر بچه هائي كه از آن رنج مي برند فزوني دارد . عدم كنترل پيشاب نزد پسر بچه امري است كه كمابيش براي
پدر و مادر ” قابل قبول ” مي تواند باشد در حاليكه در مورد دختران يك چنين عارضه اي
كمتر قابل تحمل است . در اين مورد زبان عاميانه حاوي كلمات نازيبائي در بارة دختران است .
آخرين نكته اي كه مي بايستي در مورد مرحلة معقدي بيان داشت اينست كه ميل به نظاره و عامل نگاه در رابطه اي مستقيم با اين مرحله است . در مقالة قبل كه در مورد حيات جنسي مرد بود ملاحظه كرديم كه عامل نگاه حائز اهميتي شايان در جنسيت و آرزومندي جنسي اوست . گفتيم كه نگاه عنصر اصلي را در حفظ ميل جنسي مرد تشكيل مي دهد .چه هردم آرزومندي او دستخوش تزلزل بوده موجب اضطراب وي در از دست دادن تمناي جنسي ميگردد . اين اضطراب در رابطه اي ج دا لي با توانائي جنسي است كه به مرد نسبت داده مي شود . نگاه و تخيلات او در مورد مطلوب جنسي به او اجازه ميدهند كه آرزومندي خويش را از دست ندهد . گوئي مرد همواره با موجودي غير واقعي هماغوشي دارد.
مراحل جنسي و زمان و ” سررسيد ” آنها
قبل از ورود ب ه بحث تفصيلي پيرامون حيث جنسي زن ذكر چند نكتة ديگر خالي از
فايده نخواهد بود . گفتيم كه روانكاوي سه مرحلة اساسي را در تكوين جنسي آدمي متمايز ميسازد . ولي بايد دانست كه طي طريق آدمي در اين سه مرحله كه بمنظور رسيدن به كمال رشد جنسي است جنبة تكويني ندارد . يعني ب دان معني نيست كه اين مراحل حاكي از تكويني مستقيم و سيري عمودي بوده و مواقع ظهور آنها يكي پس از ديگري و برحسب عوامل خارجي شكل بگيرد . عامل زمان نزد انسان حاوي سيري مستقيم نيست . به عبارت ديگر برخلاف آنچه تصور مي شود زمان نزد انسان خط و سيري مستقيم ندارد . اگر بپذيريم كه آنچه موضوع اصلي علم روانكاوي است و طي روانكاوي افراد مورد ملاحظه قرار ميگيرد تاريخ و سرگذشت آنهاست، ذكر اين نكتة اساسي حائز اهميت خواهد بود كه سرگذشت آدمي تسلسلي از وقايع زندگي او نيست . هر سخن و هر پاره اي از وقايع گذشته براي روانكاو حائز اهميت است . روانكاوي فرد را به ذكر وقايع كودكي خود دعوت نميكند . بلكه آنچه براي او مهم ا ست رابطه اي است كه فرد در هر لحظه از زندگي خود با سرگذشت خويش دارد . روانكاوي بر اساس ديناميسم موجود در اين رابطه استوار است .
ولي اين ديناميسم همواره به عنصري اساسي كه ت اريخ زندگي او را شكل مي بخشد بازميگردد . بدين معني كه پيوسته داراي يك رابطة ماهوي با وقايع زندگي فرد است .اينرابطه ناشي از عاملي اساسي است كه روانكاوران آن را لوازم ذات يا ساختمان نفسانيstructure ميخوانند . اگر آدمي داراي چنين ساختي نمي بود هرگز قادر بدان نميشد كه واجد تاريخ و سرگذشتي گردد . خصوصيت و ذات اصلي اين ساخت در آن است كه براي وجود يافتن ، نياز به طي زمان و سيري تاريخي دارد . حيث تاريخي آدمي و تاريخ داشتن او ماهيت نهائي و همچنين اصلي و اولي او را تشكيل مي دهد . اين ماهيت كه در عين حال هم “نهائي ” است و هم ” اولي و اصلي ” بر اين نكته متكي است كه زمان حا لتي مدور داشته و فارغ از سيري خطي و مستقيم است .
با توجه به آنچه گذشت بايد گفت كه تاريخ زندگي هر فرد مجموعه و تسلسلي از وقايع زندگي او نيست . هم ازينروست كه بجاي تاريخ histoire مي بايستي از تاريخ داش تن يا حوالت تاريخي historicité سخن گفت . بدين معني كه تاريخ زندگي شخص چيزي است كه به او گوئي ” حوا لت ” شده است . همين حوالت است كه به رابطة فرد با عالم و آدم شكل مي بخشد . آنچه مورد نظر روانكاوي است همين رابطه ا ي است كه شخص بطور حوالت شده نسبت به وجود و وقا يع زندگي كنوني ، گذشته و آينده خود داراست . به عبارت ديگر اين وقايع جزئي از آنجهت اهميت خود را براي روانكاو حفظ مي كنند كه هر يك تجلي و تظاهري از رابطه اي است كه فرد با تاريخ ( حوالت ) خويش دارد . آنچه مورد توجه روانكاوي است معنائي است كه شخص به وقايع زندگي خود به نحو ناآگاه مي دهد . حوالت تاريخي چيزي جز اين معنا و رابطه كه گوئي از قبل تعين يافته نيست . ولي نكتة مهم اينكه اينحوالت تنها طي سير تاريخي فرد موجوديت پيدا مي كند .هم ازينروست كه آدمي همواره” خود ” را بعنوان ” غير ” در مي يابد . غايت روانكاوي چيزي جز ه دايت شخص به دركوجود خويش بعنوان ” غير ” نيست . فرد به درك حيرت آميز اين امر نايل مي آيد كهآنچه را بنا بر تصور خود از روي اراده و با نهايت آگاهي تحقق بخشيده در واقع اموري متكي بر اين حوالت هستند . دريافت وجودي فرد بعنوان ” غير ” در او حالتي پديد مي آورد كه ميتوان آن را بهت يا از خود وارفتگي ناميد . و اين تجربه اي است كه موجب اصلي حيرت و هيبت آدمي در قبال ” غير ” يعني ” خويشتن خويش ” او ميگردد . روانكاوي اين “غير ” را ضمير ناآگاه مي خواند .
در اين جا ذكر يك مثال خالي از فايده نخواهد بود . خانم ” ف ” زني پنجاه ساله است صاحب سه فرزند ( دو دختر و يك پسر ). وي پس از دوراني طولاني از رنج و سختي در سن بيست سالگي با مرد مورد علاقة خود ازدواج كرده است . پدر و مادر او هنگاميكه وي بيش از شش سال نداشته از هم جدا مي شوند و پدر سرپرستي او را به خواهر خود واگذار مي كند .
وي بعلت رنج از غياب مادر در پرورش كودكان خود سعي وافر ابراز داشته گوئي با حضور و مراقبت خود در قبال آنها سعي بر آن دارد كه فقدان موجود در كودكي خود را جبران كند و مانع از آن شود كه فرزندانش از اين بابت صدمه ببينند . مع الوصف دو فرزند دختر او در سن بلوغ دچار مشكلات رواني قابل ملاحظه اي ميگردند بنحوي كه يكي از آنها مدت مديدي به بي اشتهائي مرضي مبتلا ميشود و حتي در مواقع بحراني به مجروح كردن كالبدخود اقدام مي كند .در مورد دختر ديگر بايد دانست كه علاوه بر ابتلا به بيماري آسم مدتهااز غياب عادت ماهانه خود رنج برده بطور ناآگاه از قبول وجود زنانة خود امتناع ورزيدهاست .
پسر او در سن 22 سالگي به محض آشنائي با اولين دختر دلخواه خود ازدواج ميكند و يك سال بعد صاحب فرزندي مي گردد . هنگامي كه وي براي اولين بار براي ديدار اولين نوة خود به زايشگاه مي رود با واكنش پر خاشگرانة عروس خود كه او را به فقدان مهر و محبت نسبت به فرزندش متهم مي كند مواجه مي شود . شدت پرخاشگري چنان است كه پرستاران او را از زايشگاه بيرون كرده مانع از حضورش در آنجا مي گردند . اين واقعه او را در پريشاني و غم و اندوه فراواني فرو مي برد . او كه پيوسته سعي كرده بر خلاف مادر خود عمل كند و فرزندان خويش را با فداكاري تحت مراقبت قرار دهد اينك از سوي عروس خود متهم به آنست كه هيچگاه نتوانسته وظيفه مادري خود را ادا كند .
اتهام عروس چندان بي پايه نيست . چه او چندان به ابراز احساسات خود مبادرت نمي ورزد و همه او ر ا شخصي بي عاطفه مي شمارند . حال پرسش اين است كه اين عدم امكان ابراز عواطف به چه امري مربوط مي گردد . دخترانش نيز چنين تصوري از او دارند . ولي خود وي از اين امر غافل است و خود را پيوسته به عنوان شخصي بسيار حساس معرفي مي كند و هيچگاه نميتواند تصور كند كه ديگرا ن در مقابل فداكاريهاي او اظهار ناسپاسي كنند . البته اين امر حقيقت دارد كه وي فردي بسيار حساس بوده هيچوقت از ياري به ديگران و بخصوص به فرزندان خودداري نكرده است . ولي مسأله اينست كه عليرغم محبت هايشايان خود پيوسته بطور ناآگاه نفرت و انزجار خويش را بنحوي غر يب نمودار مي سازد.مثلاً يكي از دختران او دچار هراسي بيمارگونه در مورد حشرات است . خانم ” ف” اخيراً دوجفت ملحفة گران قيمت براي او خريداري كرده كه هر دو حاوي تصاويري از حشراتمختلف هستند ! از سوي ديگر در سه مورد هنگام رانندگي موجب تصادفات مهمي شده و هر سه با ر مسافرين اتوموبيل كساني جز فرزندان او نبوده اند . البته اينگونه اعمال پرخاشگرانه براي او كاملاً حالتي غير شعوري دارند و مثلاً در مورد خريد ملحفه ها به عمل مملو از كين خود آگاهي نداشته و بهيچ وجه قادر به درك اين نيست كه چرا دخترش با نهايت عصبانيت آنها را بر اي او پس فرستاده است .
تا هنگاميكه شخص در رابطه اي تعارضي نسبت به تاريخ خويش است چيزي جز رنج و ا لم حاصل وي نخواهد شد . آنچه غايت روانكاوي را تشكيل ميدهد همين آشتي شخص نسبت به تاريخ و حوالت خويش است . ولي نبايد تصور كرد كه قهر از حوالت تاريخي يا آنچه كه ” از خود بيگانگي ” مي نامند امري است كه بتواند بكلي از ميان برود . چه فرد همواره ميان قهر و آشتي با تاريخ شخصي خود واجد يك نوع تعارض جدا لي خواهد بود .
روانكاوي همواره در جهت آشتي با اين ماهيت تعارض آميز است .
اگر به ابهامي كه در كلمة ” حوا لت ” وجود دارد توجه كنيم يعني اين نكته را در نظر آوريم كه ” حوالت ” در عين حال داراي معنائي تجاري است كه در داد و ستدها بكار مي رود، در آن صورت با توجه به ساخت صوري كلمة ” سرگذشت ” مي توان از واژه اي چون ” سررسي د” استفاده كرده نشان داد كه هر يك از مراحل رشد جنسي در واقع ” سررسيدي “است از حوالت تاريخي فرد .تا هنگاميكه زمان سررسيد آنها فرا نرسيده باشد اين مراحلهمچنان فاقد هر گونه تعين خارجي خواهند بود .از اين رو مي بينيم كه زمان و فرارسيدنآن حائز نهايت اهميت در تعين ماهيت تاريخي آدمي است .
پشت سرگذاشتن ه ر مرحله اي از مراحل رشد در واقع گذشت و فناي از آن مرحله را بدنبال دارد . ولي گذشت به معناي نابودي نيست . ما اين نوع فرايند را با تبعيت از فلسفة هگل ” فناي ابقائي ” ( در زبان آلماني Aufhebung ) ميخوانيم . فناي ابقائي بدين معني است كه مرحلة مورد نظر به عدم محكوم نشده بلكه در عين نفي شدن بقاء پيدا مي كند .
اصطلاح عارفانة ” فنا ” بخوبي رسانندة اين معني است . چه فنا به معناي عدم محص نيست .
ميان فناء و بقاء يك نوع تقابل جدا لي موجود است و هر يك در رابطه با ديگري معني پيدا مي كند . ازينرو گذشت از هر مرحله بمعني دگرگوني ج دالي آنست .
گذشت موجب افسردگي است . چه هر گونه گذشتي افسردگي به دنبال دارد . ولي در اينجا افسردگي امري به نهايت مثبت بوده به كمال فرد در طي طريق او مددي قاطع ميرساند . هر مرحله اي از رشد مي بايستي به گذشت از آن بيانجامد و لزوماً اين افسردگي را بهمراه داشت ه باشد . در غياب افسردگي گذشتي نيز وجود نخواهد داشت .
گذشت كودك از يك مرحله بستگي مستقيم به توانائي مادر در گذشت از همان مرحله را دارد . بدين معني كه اگر طفل هنگام باز گرفته شدن از پستان مادر واكنشي شديد و غير عادي نشان دهد و نتواند از اين مرحله گذشت پ يدا كند علت را مي بايستي نزد مادرش جستجو كرد . چه مادر نيز مي بايستي قادر به از دست دادن اين رابطه با كودك باشد ونيروي جنسي خود را در مرحلة دهاني تثبيت نكند .در غير اينصورت اين بدان معني خواهدبود كه مادر، خود، در مورد مرحلة دهاني خاص خويش دچار تعارضات غير قابل گذشتياست . بخصوص كه رابطة دهاني با طفل حائز اهميت و رضايتمندي براي مادر بوده نشاندهندة يكي از آرزومندهاي اساسي اوست . حتي در مواردي كه وي از تغذية كودك از طريق پستان امتناع ورزد اين امر همچنان حقيقت خواهد داشت . بي جهت نيست كه پستان زن يكي از نقاط عم دة ميل جنسي است . شير دادن واجد رابطة جسماني و حتي جنسي پيچيده اي ميان مادر و فرزند است . اين رابطه حتي گاه در حين عمل شير دادن به تحريك واقعي جنسي مادر منجر مي شود و او را مملو از احساس گناه ميكند .
تبادل مهراكين ميان مادر و فرزند بخصوص از زماني كه دند انهاي كودك شروع به رشد مي كنند فزوني مي گيرد . طفل بر اثر تحريكات عصبيِ حاصل از بيرون آمدن دندانها مايل به گزيدن پستان مي گردد و در اين عمل با واكنش دو پهلو و مبهم مادر مواجه شده از طرز تلقي آميخته به ميل و امتناع او سوء استفاده مي كند . همين رابطة دو پهلو در مورد مرحلة مقعدي نيز وجود دارد . كودكي كه قادر به دسترسي به مرحلة پاكيزگي مقعدي نيست كاري جز ابراز واكنش مثبت به را بطة مبهم مادر نمي كند . در ناهنجاريهاي مقعدي مهم غالباً تجربيات باليني حتي نشان دهندة نوعي انحراف جنسي مقعدي در رابطة مادر با كودك هستند . بعضي اوقات طفل دچار اسهال يا پبوست جدي شده و اين عوارض – كه يا حاصل از بيماري جسمي هستند يا مربوط به روابط پيچيدة مادر و كودك ميشوند – عليرغم استعمال داروهاي مختلف همچنان ادامه پيدا مي كنند . در اين موارد گاه در مي يابيم كه روي آوردنبه وسايلي چون تنقيه مو جب ايجاد يك نوع رابطة مقعدي ” انحرافي ” ميان مادر و طفل شدهبراي هر يك منشاء نوعي ارضاء ” جنسي ” مي گردد . در چنين حالتي ادامة يبوست علتي جزميل ناآگاه آنها به حفظ اين رضايتمندي نخواهد داشت .
همچنين اغراق در تحميل زودرس پاكيزگيِ مقعدي از سوي مادر موجب اختلالات ديگري نزد طفل مي گردد . مي بايستي رابطه اي مطلوب optimal در مرحلة مقعدي ميان آنها ايجاد شود و اين امري ضروري براي طفل به حساب مي آيد . ازينرو نمي بايستي مادر آرزومندي خود را در مورد تبادل مقعدي با كودك سركوب كند، چه يك چنين عملي جز عدم گذشت از مرحلة مقعدي نيست و موجب اختلال در دستيابي طفل به مرحلة سازنده بعديِ رشد جنسي يعني مرحلة تناسلي ميگردد .
ج : مرحلة تناسلي
زن براي دسترسي به كمال رشد جنسي خود مي بايستي از دو نوع آرزومندي فنا پيدا كند : از تمناي دهاني و از آرزومندي مقعدي . مرحلة تناسلي ( از سه = چهار سالگي تا شش = هفت سالگي ) چنين امكاني را براي كودك فراهم ميسازد . در اين مرحله نيروي جنسي
( ليبيدو ) در عضو جنسي كودك تثبيت ميگردد و دختر بچه را در رابطه اي رقابت آميز نسبت به مادر قرار ميدهد . اهميت اين مرحلة تناسلي كه در رشد و كمال آدمي تأثي ري قاطع دارد در اينست كه بر خلاف مرحلة دهاني و مقعدي ” غير ” يا مطلوب آرزومندي كودك حالتي جزئي نداشته پاره اي از وجود او يا ديگري را تشكيل نمي دهد . متعلق تمنا و آرزومندي كودك در اين مرحله كل و تماميت وجود ” غير ” خواهد بود .حال آنكه درمراحل قبلي با متعلقات جزئي سرو كار داشته است . در مرحلة دهاني پاره اي از وجود مادر ( پستان او ) و جزئي از وجود خود او ( دهان او ) مورد آرزومندي بوده و در دورة مقعدي نيز شئيي جدائي پذير از كالبدش ( يعني فضولات ) متعلق اصلي تمناي او را تشكيل ميداده است .
گذشت يا فناي كودك از مرحلة تناسلي به مراتب دشوارتراز مراحل قبلي بوده داراي نهايت اهميت براي تكوين نفساني اوست . اين نكتة مهم را بايستي همواره بياد داشت كه منظور از فنا ” فناي ابقائي ” است ؛ بدين معني كه مرحلة تناسلي در سن شش يا هفت سالگي توقف نميكند بلكه ” خارج ” شدن از آن ب راي كودك به معناي درك نفساني آرزومندي جنسي بعنوان پديداري اسرارآميزي است كه به روابط انساني شكلي قطعي مي بخشد . در اين مرحله است كه مكانيسم اصلي ضمير ناآگاه يعني مكانيسم دفع اميال refoulement در ذهن كودك بصورت قطعي شكل مي گيرد . دفع ميل جنسي آرزومندي را بصورت راز و رمزي ابدي در آورده موجب دگرگوني عميق و پايداري در ضمير آدمي مي گردد . در اين مرحله كودك با ماهيت تمناي مادر مواجه شده در مي يابد كه آرزومندي حفره يا خلائي ( ژك لكان ) است كه آدمي را چندان به سوي ذَكَر سوق مي دهد كه او را از آن گريزي نيست . دريافت اين مهم كودك را بر آن مي دارد كه ديگر خود را بمثابه ذَكَر براي مادر نگرفته با پدر بعنوان مطلوب آرزومندي واقعي مادرش مواجه شود .
بايد اين نكته را كه در مقالة قبل بتفصيل مورد بحث قرار داديم بياد آورد كه تفاوتي اساسي ميان “عورت ” و ” ذَكَر ” وجود دارد . ” عورت ” عضو ج نسي است در حاليكه ” ذكَر ” دارايمعناي ظريف و دقيقي است و به عضو واقعي جنسي ربط و نسبتي مستقيم ندارد .مرد صاحبعورت است در حاليكه ذَكَر به هيچ يك از افراد آدمي تعلق نداشته بلكه اسم دلالتي Signifiant است كه به آرزومندي و تمناي انسان دلالت دارد . كاركرد و م عناي ذَكَر با فرايند فناي ابقائي قابل تطبيق است . بدين معني كه ” وجود ” آن به علت ” فقدان ” دائمي آنست و فقدان آن چيزي جز وجود آن نيست . در بحثي كه اكنون راجع به حيث جنسي زن شروع مي كنيم خواننده خواهد توانست درك دقيق تري از اين مقولة اساسي پيدا كند.
عشق وآرزومندي زن
در مقالة قبل سعي بر آن بود كه نشان دهيم كه تمنا و آرزومندي مقوله اي مذكر است، حال آنكه عشق فرايندي است اساساً مونث . اما تذكير و تأنيث اعم از مرد بودن و زن بودن است و نميتوان تطابقي دقيق ميان آنها ايجاد كرد . زن از آن جهت موجودي آرزومند است كه ساحت مردانة خود را آشكار مي سازد . بهمين نحو نيز ابتلاي مرد به عشق چيزي جز تظاهر ساحت زنانة او نيست .
حال ببينيم آرزومندي زن چه اطوار و شئوني به خود مي گيرد . ميتوان گفت كه زن رابطة خاصي با آرزومندي جنسي خويش دارد بدين معني كه غالباً از وجود آن غافل است . تمناي جنسي نزد او فاقد آن حالت آگاهانه اي است كه نزد مردان يافت ميشود . بعبارتي دقيق تر بسختي عشق و آرزومندي را مي توان نزد او از هم متمايز كرد.
در مقالة قبل گفتيم كه آلت جنسي مرد حالتي ” انفصال پذير ” از كالبد او دارد و گوئي
عضوي جدا از تن اوس ت . ” انفصال پذيري ” آلت مردانه به مرد حالتي برون گرا داده او را به تظاهر خارجي آرزومندي خود گرايش ميدهد . حال آنكه نزد زن وضع بگونه اي است كه گوئي غافل از وجود آرزومند عضو جنسي خويش است .
يكي از نشانه هاي عمده و تظاهرات اصلي آرزومندي زن در اينست كه اح ساس كند كه مورد علاقة مرد است . به عبارت ديگر تشكل تمناي زن منوط به اين امر است كه خود را مورد عشق مرد احساس كند . اين بدان معني است كه آرزومندي نزد او حالت “واژگونه ” دارد . چه اگر اين امر حقيقت دارد كه آرزومندي مقوله اي است اساساً مذكر در آنصورت بايد گفت كه زن علاقه و عشق خود را فقط با توجه و در رابطه با آرزومندي مرد در مي يابد .
آرزومندي او تنها با ” وجود ” تمناي غير ” يعني تعين پيدا ميكند .
همان گونه كه مرد پيوسته در اين اضطراب بسر مي برد كه آرزومندي جنسي خود را از دست بدهد بهمان ترتيب نيز زن هميشه م ضطرب اين امر است كه مورد علاقة غير قرار نگرفته عشق او را نسبت به خود از دست بدهد . مكرراً اين پرسش اضطراب آميز براي او طرح ميشود كه آيا همچنان مورد علاقة مرد هست يا نه . هم از اينروست كه غالباً بر آن ميگردد كه عشق مرد را به محك آزمايش بگذارد . حسادت نزد زن م يتواند به چنين ابهامي اشاره داشته باشد .
اگر اين ” فقدان ” آرزومندي را در نظر بگيريم و آن را به اين نكته اضافه كنيم كه عشقاساساً مقوله اي مونث است در آن صورت درك اين امر تسهيل خواهد شد كه عشق چيزي جز اعطاي آنچه فرد فاقد آنست نيست ( ژك لكان ) . اما اين پرسش پيش ميآيد كه چگونه آدمي ميتواند به ” دادن ” چيزي كه فاقد آنست مبادرت ورزد . اين امر به ماهيت جدالي عشق نزد انسان اشاره دارد . چه عشق غنائي است كه بر تهيدستي استوار است .ميل افراطي عاشق به اعطاي هديه به معشوق بدين معني است كه عشق او چيزي جز ميل به اع طاي آنچه فاقد آن است نيست . هيچ هديه اي نميتواند جاي يك چنين فقدان اساسي را پر كند . مورد و متعلق عشق چيزي است كه ” وجود ” آن جز ” فقدان ” آن نيست . اين ” وجود فاقد ” يا اين ” فقدان موجود ” چيزي جز ذَكَر نيست .
در قبال اين فقدان كه از سوي عاشق به معشو ق اعطاء مي گردد ،عاشق در پي كسب آن چيزي است كه فقدان آن را در خود احساس مي كند . فقر عاشق رابطة مستقيم با غناي معشوق دارد . طمع عاشق معطوف به كسب ذَكَر است . اين بدان معني است كه عاشق شدن همواره ميل به مورد عشق واقع شدن است . فقر عاشق در جهت كسب غناي معشوق اس ت .
” دادن ” كلمه اي است كه غالباً مردان در زبان عاميانه در مورد تسليم زنان بكار مي برند . دلالت غير مستقيم يا تلويحي اين واژه به فرايند مقعدي امري است قابل پرسش . در چنين انتسابي كه از طرف مرد به زن صورت ميگيرد، مرد كاري جز نمودار ساختن رابطة مقعدي و م صرفي خود با زن نميكند . چون در مراحل دهاني و مقعدي ، ” غير ” تماميت انساني خود را از دست داده شئي انگاشته ميشود . در اطلاق لفظ ” دادن ” به زن، مرد او را بمثابه يك شئي انگاشته خود را نيز بدين نحو مي نگرد . ولي چنين تنزلي جزء لايتجزائي از آرزومندي جنسي انسان است.
در رابطة زن و مرد نوعي ديگر از ” دهش ” مقعدي وجود دارد كه ميتواند در اينجا
مختصراً مورد بحث قرار گيرد . فحشاء يا تسليم تن در قبال پول ، انحرافي جنسي است كه به تثبيت مرضي ميل جنسي در مرحله مقعدي باز مي گردد . دقت بيشتر در مورد پديداري چون فحشاء نشان مي دهد كه دهش يا تسليم تن به غير در رابطه اي جدالي با نوعي خاص از ” امتناع ” است . زن فاحشه فقط از ” دادن ” يك چيز امتناع مي ورزد و آن عشق يا آرزومندي اوست . اين امتناع اساسي در اعطاي آرزومندي به غير ، ماهيت فحشاء را تشكيل ميدهد . زن فاحشه عليرغم تسليم تن به مرد و در تصاحب قرار دادن كالبد خود ، صاحب و مختار مطلق آرزومندي خويش باقي مي ماند . وجود آرزومندي نزد زن و اعطاي آن به مرد تفاوت ميان فحشاء و رابطة جنسي را تشكيل مي دهد . در فحشاء آرزومندي زن جاي ذَكَر را مي گيرد و او را بدين تصور دلخوش ميسازد كه همواره آن را در اختيار دارد .
هستند مرداني كه نميتوانند با زناني جز فاحشه ارتباط جنسي داشته باشند . اين مردان نه تنها نتوانسته اند از مرحلة تثبيت مقعدي خود پا فراتر نهند بلكه همواره در پي تصاحب ذَكَر يا آرزومندي زنان فاحشه هستند؛ بخصوص كه عضو جنسي زن فاحشه “جاي گاه ” آلت تناسلي مردان ديگر بوده به ميل سركوب شدة آنها به همجنس دوستي اشاره دارد . عشق تنها مقوله اي است كه زن و مرد را از فحشاء رهائي مي بخشد . مي توان در مورد فحشاء از ” ذَكَر مقعدي ” سخن گفت، چه امتناع از اعطاي آرزومندي جاي متعلق اصلي ميل مقعدي را مي گيرد.
در پس اين رابطة مقعدي نسبتِ بيمارناكِpathologique زن فاحشه با پدر نهفته است .
غرض ناآگاه او چيزي جز به لجن كشيدن حيث پدري نيست . هر مرد براي او مظهري استاز پدر . زن فاحشه با فروختن كالبد خويش و تنزل دادن آن به شيئي مصرفي مرد يعني پدر را به خواري مي كش د . لذا مخاطب اصلي او را پدر تشكيل مي دهد . چرا كه سرنوشتش بدون حضور او قابل تصور نيست . نسبت با پدر عسرت جاويداني است براي او . نفرت از پدر با شور و شوريدگي خاصي نسبت به او تلفيق دارد . چنين است كه همواره در پي آنست كه ” كفارة گناهان ” خود را پس دهد . در اينجاست كه به لزوم حضور فرد ثالثي مي رسيم كه او را واسطه يا بعبارتي طعنه آميز ” دلال محبت ” مي خوانند . با دقت نظر در مي يابيم كه فرد واسطه همواره كاريكاتوري است از پدر : خشن، بيرحم و مستبد كه از هيچگونه عملي براي مهار كردن زن فاحشه دريغ نداشته او را به يوغ استبداد خويش مي كشد . استثمار او توسط واسطه چيزي جز پرداخت كفارة گناهان و مكافاتش در پي نفرت از پدر نيست .
گفتيم كه زن غافل از آرزومندي خويش است چه تمناي او چيزي جز آرزومندي ” غير ” نيست . عشق او كه به اعطاي آنچه فاقد آنست متكي است نشان دهندة آنست كه تنها از طريق مورد عشق واقع شدن از جانب ” غير ” است كه احساس آرزومندي تواند كرد . اين امر در تخيلات و فانتسم هاي وي بخوبي قابل مشاهده است . يكي از تخيلات آرزومندانة او از طريق هراس افراطي وي از تجاوز جنسي تظاهر پيدا مي كند . تمناي شديد او به مورد عشق واقع شدن از طريق هراس افراطي وي از تجاوز جنسي تظاهر پيدا مي كند .در يكچنين تخيلاتي مي بينيم كه آرزومندي او در آنست كه بدن و كالبد او چندان مملو از جذبةجنسي باشد كه مرد نتواند در مقابل زيبائي آن مقاومت كند .
ترس از تجاوز جنسي ظاهراً به معناي حالت انفعالي زن است ولي در و اقع به آرزومندي فعالانة او به مورد عشق قرار گرفتن اشاره دارد . چنانكه مي دانيم مقوله هائي چون انفعال passivité و فعا ليت activité نمي توانند معياري قابل اطمينان در مورد تفاوت جنسي ميان مرد و زن باشند . در اين مورد ميتوان به معيار ديگري روي آورد و آن تفاوتي ا ست كه در رابطة زن و مرد نسبت به عاملي چون زمان وجود دارد .
حيث زماني نزد زن
آرزومندي اساساً فرايندي مذكر بوده پيوسته با بي صبري توأم است . مرد همواره بر آنست كه در اسرع وقت به آرزومندي خويش صورت عمل ببخشد . در حاليكه انتظار پديداري اساساً مؤنث است . عشق از آنجا كه فرايندي مؤنث است با انتظار رابطه اي مستقيم دارد . چشم براه بودن از خصوصيات اصلي زنانه است . ” چشم ” در تعبيري چون ” چشم براه بودن ” ربطي به نگاه و عمل نظاره ندارد، بلكه حاكي از رابطة زن با زمان است .
چنانكه قبلاً گفتيم زمان نزد انسان سي ري مستقيم و متسلسل ندارد و لذا با زمان بمعناي عادي كلمه يعني تسلسل مستقيم و پي در پي لحظات كاملاً متفاوت است . زمان مجموعه اي از ” اكنون ها ” نيست . هر لحظه اي از زمانِ حال نه تنها ارجاعي است به زمانِ گذشته، بلكه در عين حال زمان آينده را نيز در بردارد . زمان حال و وقايع نفساني كه مورد تجربة آدميقرار ميگيرند نه تنها همواره بازگشتي به گذشته اند، بلكه اين بازگشت به موجب “فراگشت ” فرد نسبت به آينده تعين پيدا مي كند . هنگاميكه حركت يك شئي را كه ازنقطة “ب ” آغاز ميشود دنبال مي كنيم، در هر لحظه يعني در هر مرحله اي از حركت اين نقطه به سوي نقطة نهائي يعني مثلاً محل ” پ ” ، پيوسته نه تنها بدين امر آگاه هستيم كه محل شروع آن كجا بوده بلكه در عين حال در انتظار رسيدن آن به نقطة ” پ ” نيز هستيم .
از اين رو هر لحظه اي از زمان حال در خود ” ياد ” و ” سابقة ” گذشته را بدان جهت كه به نقطه اي نهائي ( يعني آينده ) منجر ميشود در نظر دارد . لحظاتِ زمان حال همواره موكولند به تعين اين ” سابقه ” و ” انتظاري ” كه آدمي به انجام رسيدن آن دارد . هنگاميكه من از روي صندلي برمي خيزم و به سوي در اطاق مي روم، نه تنها مبداء حركت من نحوة اين حركت را م عين مي كند بلكه غايت رفتن من نيز به طرف در اطاق بهمان اندازه در اين حركت مدخليت دارد و موقعي كه به مقصد ميرسم نقطة ابتدائي حركت من معناي خود را از نقطة نهائي و غائي اين حركت اخذ مي كند . لذا هر لحظه اي از لحظات زمان حال “فراگشتي ” است كه از بازگشت به گذشته آ غاز شده و با رجوع به لحظه كنوني معنا پيدا مي كند . نه تنها آينده منوط به گذشته است بلكه گذشته نيز همواره معناي خود را بر حسب آينده كسب مي كند . اين بدان معني است كه گذشتة فرد امري لايتغير نبوده بلكه هميشه
بر حسب فرافكني او در آينده و فراگشت وي نسبت بدان معني ديگري به دست مي آورد .
مي بينيم كه زمان گذشته بر خلاف آنچه تصور ميشود امري نيست كه يك بار اتفاق افتادهباشد و معناي آن براي هميشه تعين يافته باشد . زمان حال چيزي جز “بازگشت ” ازفراگشت آينده كه خود بر حسب بازگشت به گذشته حاصل آمده نيست .
نزد زنان حيث زماني انسان، بدان گونه كه بدان اجمالاً نظر افكنديم، حالت خاص ديگري به خود مي گيرد . جهش يا فراگشتي كه هر لحظه اي از زمان حال نسبت به آينده دارد نزد زنان دچار تحولي خاص ميشود بدين معني كه به محض فراروئي به سوي آينده گوئي سركوب شده مجدداً به زمان حال باز ميگر دد . اين نوع فراگشت به آينده كه بلافاصله حالتي واپس زده بخود مي گيرد نوع خاص حيث زماني زن را تشكيل مي دهد . همين فراگشت سركوب شده است كه نوع خاص ” انتظار ” و چشم براهي زن را تعين مي بخشد و او را قادر مي سازد از زمان حال غافل نمانده به حضور ژرف اشياء راه يابد . مي توان از قالي بافي يا بافندگي مثال آورد كه ميتواند مثالي خوب براي روشني بخشيدن به اين حيث زماني باشد . در عمل بافندگي , هر عملي در گره زدن ريسمان ها حركتي است به جلو و فراگشتي به سوي آينده . ولي اين حركت به محض جلوروي مجدداً به عقب برميگردد و عمل بافندگي چيزي جز تكرار مداوم اين پيشروي ” قهقرائي ” نيست . گوئي انتظار ( يعني آينده ) جز اصرار در بازگشت به لحظات كنوني نيست . به عبارت ديگر انتظار و فراگشت در اين جا همواره حالتي ” ثابت ” به خود ميگيرد . در حاليكه نزد مرد بي صبري و فراگشت فوري و اضطراري جزء لايتجزاي رانش بوده كسب تمتع نهائي غايت بلافصل اوست . در
انتظار زن گوئي زمان حال في النفسه غايت نهائي را تشكيل مي دهد . حيث زماني زنجهشي مداوم است كه پيوسته به حال بازگشت پيدا مي كند .كوشش فوق العادة مرد بهانجام ارضاء ميل خود به محض تحقق خاموشي مي گيرد . در حاليكه زن پيوسته و بطورمداوم بدون آنكه آرزومنديش پايان يابد همچنان در حال ارضاء آن است بدان اندازه كهگاه حتي از وجود آن غافل باقي مي ماند .
توجه فوق العادة زن به تن و كالبد خويش متكي بر اين حيث زماني است . چه كالبد او مورد اصلي ميل و رضايتمندي او قرار مي گيرد . رفتار زنان در حمام از اين نظر حائز اهميت است . زن مي تواند ساعت ها به عمل پاگيزگي كالبد خودمشغول شود بي آنكه سير زمان را احساس كند . پر حرفي يابه اصطلاح عاميانه وراجي نيز نمونة ديگري از اين حيث زماني است كه گوئي نسبت به آينده و غايت عمل خود كاملاً بيتفاوت است . فقدان فراگشت و وجود جهش سركوب شده نسبت به آينده كالبد زن را به مثابه عنصري در مي آورد كه گوئي نهايت و غايت خويش را در خود جمع دارد . چنانكه قبلاً ملاحظه كرديم اين فقدان چيزي جز “فقدان ” آرزومندي نزد زن نيست، فقداني كه موجب مي شود كه وي هميشه تمنا و آرزو مندي خويش را در مرد جستجو كند .
چنانكه در مقالة قبل گفتيم در آرزومندي مرد نگاه عاملي اساسي است در حاليكه ” انتظار ” يعني ” چشم براهي ” به حيث زماني خاص زن مربوط مي شود . ” نگاه ” مرد همواره متوجه عالم خارج است و ميل به تسلط جوئي بر آن متكي است . ” نگاه ” تج سم خارجي آرزومندي اوست . زيبائي ظاهر زن عامل اصلي در حمايت و پشتيباني از آرزومندي مرد است، چه هر دم اين تهديد براي او وجود دارد كه آرزومنديش را از دست بدهد . حال آنكه زيبائيظاهري مرد يك چنين اهميت قاطعي را براي زن ندارد .زن وجود را پذيرا ميشود و گذشتزمان را محترم ميشمارد در حاليكه مرد همواره بر آنست كه تسلط خود را نسبت به عالم وآدم نشان دهد و گذشت زمان را تسريع كند .
اين امر را حتي در عمل آميزش جنسي ميتوان مشاهده كرد . مرد با چشمان گشوده در پي بهره گيري از تن زن بدمي آيد در حاليكه زن با چشمان فروبستة خود گوئي با ” غير ” يا ” مخاطبي ديگر ” در رابطه است . آنچه حيث جنسي زن را با پرده اي از اسرار مي پوشاند همين ” غير ” يا ” مخاطب ديگر ” است . پرسش اساسي اينست كه ” مخاطب ” جنسي واقعي زن كيست ؟ مرد به اين تصور گرايش دارد كه ” مخاطب ” اصلي و اولي زن است .
ابهام دائمي موجود در آرزومندي او و همچنين وابستگي عاطفيش به مرد به اين تصور شدت بيشتري مي بخشد . حال آنكه مرد كاري جز اشغال اين ” موضع خال ي” يعني “فقدان ” آرزومندي زن نمي كند . ” غير ” يا ” مخاطب ” زن موجودي است كه ” وجود ” او عين
“فقدان ” اوست . هم ازينروست كه روانكاوان آنرا ” غير ” تام يا مطلق l’Autre مي خوانند .
زني كه به مرحلة كمال رشد جنسي يعني مرحلة تناسلي رسيده باشد، اين ” موضع خالي ” را به مرد خويش عطا كرده او را در مقام پدري مي گذارد . لذا به مرد خود اجازه مي دهد نام خود را به فرزندان واگذار كند و هويت اسمي آنها را تعين بخشد .
چنانكه در جاي ديگري گفتيم ( رجوع شود به مقاله ذكر شده در ” زمان نو ” ) هويت اسمي پدر Le nom –du – père مورد اصلي و اولي و تعين بخش عمدة وجود فرد يعني تمناي اوست . چه هويت اسمي پدر مربوط به مقوله اي است كه ما آن را ذَكَر خوانده ايم .
آرزومندي انسان عبارت است از ميل به نايل شدن به ذَكَر يا هويت اسمي پدر .آنچه ما” غير ” يا مخاطب اصلي آرزومندي زن ناميده ايم همين هويت اسمي پدر است . به نام همينهويت است كه زن همواره در پي تطابق با آرزومندي مرد خويش است . مرد كه عليرغماشغال اين مقام يا موضع خالي نميتواند با آن ” يگانگي ” پيدا كند گاه تطابق آرزومندي زن را با تمناي خويش به حساب يكسان بودن وجود خود با هويت اسمي پدر مي گذارد . حاصل آنكه مرد دچار تصوري واهي در اين مورد ميشود و وابستگي عاطفي زن را بمثابه ايمان او به هيأت وجودي خود مي گيرد . در حاليك ه از اين نكته غافل است كه زن با ايمان رابطه اي پيچيده تر از اينها دارد . توانائي زن در اتخاذ تمناي غير به او اين استعداد را ميدهد كه بتواند به هر گونه راه و طريقي كه از آنِ غير باشد ايمان بياورد . بعبارت ديگر ايمان زن در بي ايماني اوست . جهت اين امر ” فقداني ” است كه در ماهيت “وجود ي” ذَكَر يا هويت اسمي پدر موجود است . “بي ايماني ” او با ذات حقيقت تطابق دارد . چرا كه ذات ما انسان ها بر برزخي نفساني استوار است كه بما مي آموزد كه حقيقت مطلقي نمي تواند وجود داشته باشد . حقيقت روشنائي و درخششي محض نبوده همواره سايه رو شني است از ظلمت و روشنائي .
لذا زن واجد نوعي دوگانگي و ثنويت نفساني است . اين برزخ حتي در تلذذ جنسي او هويداست . حظ جنسي گوئي او را به دو نيم تقسيم مي كند بنحوي كه نمي داند كه آيا لذت حاصل از عورت مرد است يا ناشي از ذَكَر .
وجود آرزومند زن منوط به تمناي مرد است . در صورت ازدست دادن يك چنين ارجاعيممكن است اضطراب عميقي وجود وي را در برگيرد .اين اضطراب ممكن است بخصوص بهصورت تشويش در ازدست دادن تـقوم، حدود و مرز بدن، احساس گمگشتگي در فضا وحتي ترس از ديوانگي و عدم حفظ كنترل در رفتار ظاهر پيدا شود و زن را از قوانين حاكمبر عالم انساني يعني از هويت اسمي پدر و ارجاع ضروري بدان دورافكند . چه ايمني نفساني آدمي همواره منوط به يك چنين ارجاعي است و چيزي جز توسل به پدر و ذات نفساني او كه هر فرد در وجود خود واجد آنست نيست .
narcissisme خود شيفتگي
بعلت ذات ” فق داني ” آرزومندي زن توجه او به مراقبت از تن معطوف شده شكلي خاص به نارسيسيسم او ميدهد . اين خودشيفتگي سرمستانه نه تنها حالتي اسرارآميز بدو داده بلكه محرك اصلي تمناي مرد واقع ميشود . چه مرد در برابر اين پرسش قرار ميگيرد كه آيا زن در شيدائي نسبت به كالبد خويش نه انگر چه چيز است . اين حالت اسرارآميز به ماهيت مرموز و ساحت اصلي وجود آدمي يعني ذَكَر اشاره دارد . زيرا ذَكَر , بعلت ذات فقداني خود، عمده ترين پرسش وجودي را براي انسان تشكيل مي دهد . لذا آرزومندي جنسي عطشي است كه هرگز فرو ننشسته و پيوسته حكم سؤالي بي پاسخ را دا رد .
نارسيسيم زن حاكي از اهميت اساسي تن نزد اوست . بهمان اندازه كه مرد ممكن است به فعاليت هاي فكري و عقلاني يا حرفه اي ميل وافي پيدا كند، زن نيز به مراقبتِ نارسيسيك narcissique نسبت به تن روي ميآورد . شايد بتوان رابطه اي ميان اهميت مرحلة دهاني نزد زن و توجه فوق العادة او به تن ايجاد كرد .
ميل به داشتن تني متناسب و پرهيز يا اضطراب از فربه شدن غالباً از اهم مسائلي استكه ذ هن زن را بخود مشغول ميدارد . حفظ تناسب بدن با امر تغذيه و مرحلة دهاني رابطهاي مستقيم دارد . در فربهي غير عادي obésité همواره مشاهده مي كنيم كه زن واجد تعارض مهمي از بدو كودكي نسبت به مادر است .رقابت با مادر براي جلب آرزومندي پدر و برتري نسبت به او در اين امر دخالت مستقيم دارد . در ذهن باطن رابطه اي مستقيم ميان فربهي ، غذا ، حاملگي و وجود مادر يافت ميشود . پزشكان ميدانند كه استفاد ه از قرص هاي ضد حاملگي يكي از علل فربهي زنان را تشكيل ميدهد . اين امر گاه علتي نفساني دارد و مربوط به تأثيرات فيزيولژيك اين داروها نيست . چه ممانعت از بارور شدن، ميل ناآگاه زن را به حاملگي فزوني بخشيده موجب فربهي او تواند شد .
در جوامع شرقي، بكارت يكي ا ز نشانه هاي غرور نارسيسيك زنان است . اما وراي اين خصوصيت، كه پديداري ثانوي است، بكارت حكم وفاداري به پدر داشته حافظ تمناي باطني زن نسبت بدوست . از اين رو تنها به موجب قانون پدري يعني ازدواج است كه زن حاضر به از دست دادن آن مي شود.
اساسي ترين ناموس بشر ي ، قانون منع يا تحريم زنا با محارم است . آرزومندي آدمي در رابطه اي جدالي با قانون است . چه ممنوعيت و تحريم حاصل از قانون است كه موجب پيدايش تمنا و آرزومندي نزد انسان ميگردد . لذا تحريم زنا با محارم به معناي ميل و تمناي نسبت به محارم است، تمنائي كه بعلت ممنو عيت قانون و وقوع حيث پدري حالت غير شعوري و ناآگاه بخود گرفته شالودة جوامع بشري را تشكيل داده است.
مرحلة تناسلي و ” فناي ابقائي ” از آن موجب مي گردد كه به علت وجود قانون تحريمزنا با محارم، آرزومندي دختر كه متوجه پدر بوده است حالتي جدالي پيدا كند و وجود شخصي پدر جاي خود را به هويت اسمي او بدهد . اين حالت جدالي از اين پس به ” مقام و موضعي خالي ” براي پذيرا شدن همسر آينده اش تبديل خواهد شد . اگر چنين تحولي
درضمير باطن يعني ناآگاه زن صورت نپذيرد بيم آن خواهد رفت كه زندگي زناشوئيش دستخوش رنج و تألم گردد.
ذكَر خيالي
مشاهدات باليني در مورد زناني كه به سقط جنين مبادرت ميورزند پيوسته نشان دهندة احساس گناه آنهاست . تخيلات باطني و ناآگاه و همچنين رؤياهاي آنان حاكي از آنست كه غالباً سقط جنين از لحاظ نفساني حالت فرزند كشي را براي آنها پيدا مي كند . مطالعة بي شتر در اين مورد آشكار كنندة آنست كه در ذهن باطن آنها رابطة نزديكي ميان ” فرزند كشي ” و “پدركشي ” ايجاد مي شود . علت اين امر در واقع آنست كه براي ذهن ناآگاه ، پدر و جنين ( كودك ) در يك سطح قرار دارند و در نسبتي جدالي با هم هستند . چنانكه گفتيم ذَكَر اسم دلالت پدر است . دختر بچه بموجب آرزومندي نسبت به پدر پس از خروج از مرحلة تناسلي در باطن خويش ناآگاهانه اين اميد را پرورش ميدهد كه چون مادر روزي ” صاحب فرزندي ” از او خواهد شد . شايد يكي از عوامل عمده در پديدار ” انتظار ” نزد زنان كه قبلاً از آن سخن رفت همين اميد باطن ي باشد .ولي تحريم زنا با محارم كه موجب اصليآرزومندي نسبت به پدر است در عين حال شرط اساسي دستيابي به هر گونه پرهيزگاري وقانون معنوي را نيز تشكيل مي دهد .
احترام به حيث پدري و به قانون مترتب بر هويت اسمي پدر ساحت والائي براي انسان بوده بر آرزومندي جنسي او حاكم مي گردد . اين امر قابل تأمل است كه چرا ناپايداري زن در وفاداري جنسي به مرد تا اين اندازه نكوهش شده حال آنكه زناي محصِنه نزد مردان هرگز نتوانسته است چنين اهميت شاياني پيدا كند .
روانكاوي به ما نشان ميد هد كه ميان آرزومندي زن و ساحت پرهيز كاري رابطه اي نزديك موجود است . ابهام موجود در واژه اي چون ” ناموس ” كه هم به ” محارم ” اطلاق مي شود و هم به ” قانون ” دلالت دارد امري است كه راه را براي درك اين مسأله هموار تواند كرد .
جنسيت نزد آدميان جنبه اي حيواني نداشته متكي بر تحريم زنا با محار م يا قانون پدري يعني هويت اسمي اوست .
گفتيم كه در ذهن باطن زن ميان پدر و كودك رابطه اي مستقيم وجود دارد و اميد باطني و غير آگاه او همواره در داشتن فرزندي از پدر است . ” كودك ” رمز و اشارتِ ( سمبول ) آرزومندي نسبت به پدر است و هم ازينروست كه ميتواند جاي ذكَر را براي زن احراز كند .
حاملگي براي زن به زمان “تحقق ” اميد او در تصاحب ذَكَر دلالت دارد . ولي از آنجا كه ذكر ” فقداني ” بيش نيست اين اميد نيز چيزي جز تصوري باطل نتواند بود و چنانكهخواهيم ديد اگر وابستگي زن بدان از حد عادي تجاوز كند موجب اختلالات رواني مهمي درهنگام وضع حمل خواهد گرديد .
اگر رابطة ميان ” كودك ” و پدر را در نظر بگيريم اين امر روشني بيشتري بخود خواهد گرفت كه چرا زن هنگام حاملگي رابطة خود را با پدر مجدداً از طريق مناسبتي كه با جنين خود برقرار مي كند تجربه مي نمايد . در دورة حا ملگي ميتوان شاهد تمامي تظاهرات مهراكين زن نسبت به پدر بود . حاملگي دورة حساس و شكننده اي براي زن بوده و حمايت مادرش حائز اهميتي فراوان براي او خواهد بود . تخيلات آگاه و ناآگاه زن در اين دوره حاكي از اين امر است . يكي از تخيلات مهمي كه ذهن او را غالباً بخود مشغ ول مي كند، اضطراب از اين است كه كودكي غير عادي و معلول به دنيا آورد . كين مادرانه كه در اينجا به اضطراب تغيير شكل مي يابد با مهر شديد او به فرزندي كه در بطن خود پرورش مي دهد در حالتي جدالي است . اين احساس بعضي اوقات تغيير شكل داده به صورت عارضه اي چون ” تهوع ” ظاهر مي گردد . بعضي زنان حامله اين احساسات منفي را از طريق اغراق در تظاهرات نارسيسيك خود جبران مي كنند . زن حامله غالباً حالت يك دختر بچه را براي مرد ( پدر ) خود پيدا مي كند و بصورت موجودي فوق العاده حساس و زودرنج در ميايد . گاه حاملگي يكي از دشوارترين دور ان زندگي زن را تشكيل مي دهد .
برخي ديگر از زنان دچار افسردگي ميگردند . چه از قبل به وضع حمل يعني به از دست دادن جسماني كودك مي انديشند .در دورة حاملگي هماميختگي جسماني مادر با جنين اينتصور قديمي را در او زنده مي كند كه ميتواند ” صاحب و داراي ذَكَر ” گ ردد . از اين روستكه روانكاوان كودكي را كه مادر در بطن خود حمل مي كند ” ذكَر خيالي ” خوانده اند .
از دست دادن ” ذكَر خيالي ” يعني وضع حمل غالباً موجب افسردگي مادر ميگردد . اين حالت را در روانپزشكي ” افسردگي روز سوم ” مي نامند . معمولاً افسردگي مزبور بي ش از چند روز تا يك هفته بطول نمي انجامد . ولي در بعضي موارد حالتي جدي تر بخود گرفته و چنانكه خواهيم ديد ممكن است به انحاء گوناگون حتي سالها و در مواردي در تمام عمر ادامه پيدا كند . يكي از سخت ترين موارد آن اضمحلال ساختمان نفساني زن است كه مي تواند به ديوانگي psychose de postpartum منجر شود چندان كه بستري كردن او در بيمارستان و جدائي وي از فرزند تنها راه حفظ سلامت رواني كودك از يكطرف و مداواي خود او از سوي ديگر خواهد بود .
اين واكنش هاي گوناگون و شدت و ضعف آنها بستگي مستقيم به رابطة فرايند فناي از ذَ كَر دارد . چه تنها اين فرايند است كه به فرد انساني اجازه ميدهد هر گونه فقداني را تحمل كند .
وجود افسردگي حاصل از وضع حمل امري طبيعي و لازم بوده بمادر اجازه ميدهد تا كودك خود را بعنوان موجوديتي جدا از تن خويش بپذيرد . قبول اين فقدان براي رشد كودك حائز اهم يت بسيار بوده و مادر را بر آن ميدارد تا هماميختگي ارتباطي را با فرزند جانشين هماميختگي جسمي كند.
ناگفته پيداست كه اين افسردگي چيزي جز تجلي عشق مادري نيست و حاكي از بحرانوجودي عظيم او در رابطه با مسأله مرگ است . اگر زن قادر باشد به حيث مادري خود بخصوص قبل از تولد فرزند خويش والائي بخشد و آرزومندي خود را متمركز بر رشد آيندة كودك بنمايد و به قبول مسئوليت عظيم خويش در پرورش او نائل آيد، در آن صورت ميزان اين افسردگي بمراتب ناچيز بوده و حتي ممكن است نه تنها وجود خارجي بخود نگيرد بلكه بر عكس موجب شعف و شكوفاي ي او شود . تولد يك طفل جزء هيجان انگيزترين لحظات زندگي آدمي بشمار مي رود . اين لحظه در خود مرگ و زندگي را يكجا جمع دارد . چه پدر و مادر هر يك مي بايستي قادر به قبول ” مرگ ” يا از كف دادن كودكي خود شده پا بمرحلة بالاتري از رشد بنهند . فناي از كودكي و گذشت از آن نزد پدر و مادر شرط لازم تولد نفساني طفل آنهاست .
افسردگي مادر ممكن است به جهت دختر يا پسر بودنِ كودك شدت يا ضعف يابد . از آنجا كه از نظر نفساني رابطه اي نزديك ميان طفل و ذَكَر وجود دارد، در ذهن باطن زن غالباً كودك مي بايستي لزوماً پسر باشد يعني مو جودي صاحب ذَكَر . ولي اين امر در هر مورد خاص معنائي متفاوت پيدا مي كند كه بحث آن در اين مجال نمي گنجد .
گفتيم كه افسردگي مترتب بر وضع حمل ممكن است عوارض دراز مدت ديگري پديد آورد . رايج ترين اين عوارض اختلالات هرموني نزد زنان است . اختلالات روان تني psychosomatique از جمله يبوست مزمن ، عوارض پوستي ، بيماريهاي معدي ، سردرد ،ريزش مو يا دندانها، سردمزاجي يا امتناع از آميزش جنسي از ديگر تظاهرات اين افسردگي هستند .مي توان اين نوع افسردگي را كه از طريق اختلالات جسماني ظهور پيدا ميكند ” افسردگي خاموش ” ناميد .
التذاذ جنسي زن
قبل از همه مي بايستي ميان انواع لذت هائي كه در حين آميزش جنسي وجود دارد و التذاذ يا اوج تمتع جنسي orgasme تفاوت قائل شد . لذت هاي موجود در آميزش جنسي مربوط به دورة قبل از مرحلة تناسلي هستند و بطور كلي به تثبيتِ ( fixation ) دهاني ، مق عدي و بولي ( عورتي ) باز ميگردند در حاليكه التذاذ جنسي فرايندي است مربوط به مرحلة تناسلي و به مقوله ذَكَر ارتباط دارد . لذت هاي ماقبل تناسلي جز موانعي در راه دستيابي به التذاذ جنسي نيستند . ولي در عين حال ، اوج تمتع جنسي بدون وجود اين مقدمات يعني لذت هاي ماقب ل تناسلي نمي تواند حاصل شود . بنابراين تحريكات جنسي از نوع دهاني ، مقعدي و بولي در عين حال كه شرط حصول التذاذ هستند هنگام رسيدن فرد به اوج تمتع جنسي مي بايستي ” فنا ” پيدا كنند ؛ چه در غير اينصورت جز موانعي براي حصول به التذاد نخواهند بود . از اين روست كه رو انكاوان غالباً ميان التذاذ يا كمال تمتع جنسي از يك سو و رنج و ا لم از سوي ديگر رابطه اي مستقيم برقرار كرده اند .
نزد مرد عامل انزال نشان دهندة حصول التذاذ جنسي است و عضو مورد نظر آلت تناسلي اوست . در زن اين مسأله پيچيدگي فوق العاده اي پيدا مي كند . چه نه تنها التذاذ نزد او در تمام موارد آميزش جنسي وجود ندارد بلكه عضو تمتع وي مشخص و معين نيست . هم از اينروست كه از سرد مزاجي زن صحبت مي شود كه خود انواع مختلف دارد .مهمترين نوع آن عدم ظهور ميل جنسي است . در مرحلة دوم ميتوان از امتناع از دخول آلت مردانه كه همراه با انقباض مهبل صورت مي گيرد سخن گفت . عدم وجود التذاد، كه خود نيز تظاهرات گوناگوني دارد، يكي ديگر از انواع سردمزاجي است . ذكر اين نكته خالي از فايده نيست كه حتي زناني كه دچار سردمزاجي نيستند نمي توانند همواره درهر نوبتي از آميزش جنسي به التذاذ نائل شوند . عادات ماهانه، مشكلات روزمره، حاملگي، وضع حمل، طلاق، ازدواج، دوري از فرزندان، از دست دادن يا حتي احراز مرتبه و مقامي حرفه اي، مرگ عزيزان، افسردگي و … همه و همه عواملي هستند كه ميتوانند در حصول به التذاد جنسي اختلال ايجاد كنند . از اينرو بايد گفت كه بر خلاف التذاذ جنسي مرد كه پيوسته پديداري
موجود و ضروري است، نيل زن به كمال تمتع جنسي منوط به شرايط بيشماري است . التذاذ
زن همچون درخشش هائي است مملو از تاريكي۱ كه گوئي از آسمان فرود آمده فاقد موجبات خاص و معيني هستند كه بتوان وقوع آنها را پيش بيني كرد . در غالب مواردعشق زن موجب مي شود كه به صِرف آميزش با مرد كه نشانة بارزي از علاقه و مهرش به اوست كفايت كرده كالبد خود را پذيراي ميل و هيجان جنسي او گرداند . فقدان چنين عشقي مي تواند التذاذ را به تحمل خشونت تبديل نموده آميزش را بصورت تجاوزي جنسي درآورد .
بهجت ا صلي زن در رابطة جنسي منوط به اين است كه خود را مورد علاقة مرد احساس كند .
1راسين، شاعر معروف فرانسه .
گفتيم كه عضو مورد نظر در تمتع جنسي زن عنصري نامشخص است درست بر خلاف مرد كه آلت جنسي او عضو اصلي التذاذ وي بحساب مي آيد . برخي برآنند كه بظر زن clitoris (عضو بسيار كوچكي در قسمت ف وقاني محل ورودي مهب ل) عامل اصلي و جايگاه عمدة التذاذ اوست . براي پاسخ به اين نكته ذكر دو امر قابل اهميت است . نخست آنكه بظر تنها موجب لذتي عضوي و جزئي شده هرگز به تنهائي نمي تواند زن را به اوج تمتع جنسي برساند . دوم آنكه بظر زن از لحاظ كالبد شناسي معادل آلت تناسلي مرد است و تثبيت ميل جنسي زن در آن نشان دهندة آنست كه وي بدان گرايش دارد كه به تقليد از مرد به نوعي از التذاد مردانه نائل شود . اين تثبيت نه تنها زن را از حصول به التذاذ جنسي خاص خود محروم مي كند بلكه به اين نكتة مهم اشاره دارد كه همچنان در مرحلة ماق بل تناسلي باقي مانده است و به فناي از ذكَر كه ضامن نيل او به كمال رشد است دست نيافته است .
از ا لتذاذ بظري كه بگذريم به ا لتذاد خاص زن يا تمتع فَرَجي vaginal ميرسيم . بعضي تصور كرده اند كه عضو ا لتذاذ زن قسمت جدار پشتي مهبل rectovaginal است و براي استدلال خود اين نكته را ذكر كرده اند كه زنان گاه حتي هنگام لواط نيز به التذاد جنسي نائل مي گردند . برخي ديگر عضو و عامل رسيدن به اوج تمتع را تخمدان و شيپور رحم دانسته اند . ولي به گواه خود زنان تمتع جنسي آنها در يك عضو معين و مشخص صورت نگرفته بلكه تمام بدن را فرا ميگيرد و بخصوص از قسمت پشت مهبل تا ناحيه پشت كمر تا حدود گردن و قسمت هاي ديگر بدن ادامه پيدا مي كند .اين ا مر كه ا لتذاذ جنسي زن داراي عضو مشخصي نيست براي روانكاوان كه عامل اصلي ا لتذاذ او را در مقوله اي “فقداني ” چون ذَكَر ميدانند حائز نهايت اهميت اس ت .
ا لتذاذ جنسي گوئي زن را به دو موجود متفاوت تقسيم مي كند : گر چه التذاذ او متكي بر آميزش با مرد است ولي يك چنين مناسبتي عامل اصلي را در نيل او به اين التذاذ تشكيل نميدهد . زن از يك طرف در مقابل آلت مرد قرار دارد و از طرف ديگر در فراروي ” عاملي دي گر ” . حال اين امر كه اين ” عامل ” چيست ،خود تمام اسرار موجود در آرزومندي زن را در بردارد . زن در حين ا لتذاذ جنسي خود همواره رو در روي اين ” عامل مجهول ” قرار مي گيرد . همين عامل است كه او را بمثابه موجودي در ميآورد كه در عينِ ” حضور ” در آغوش مرد گوئي از آ ن ” غايب ” است .
رابطة جدا ليِ موجود ميان اين دو فرايند، يعني ارتباط درون ذاتي ميان حضور و غياب ، به ذات فقداني ذكَر اشاره دارد . روانكاوي بر كشف اين امر استوار است كه زبان تكلم نيز داراي يك چنين ساخت جدا لي است . هر واژه اي از زبان به تنهائي چيزي جز م قوله اي “بي معنا ” و خالي از دلالت نيست . اگر كلمه اي را به تنهائي در نظر آوريم پس از اندكي تأمل در آن شاهد آن خواهيم بود كه بصورت مقوله اي فاقد معني در مي آيد . تكرار واژه اي چون ” سرا ” ، ” در ” ، ” قلم ” ، ” جوهر ” موجب از دست دادن معناي آنها در ذهن مي گرد د . به عبارت ديگر هر كلمه از آنجا صاحب معناست كه به كلمات ديگر اشاره پيدا مي كند و نه تنها معناي خود را با توجه به آنها بدست مي آورد بلكه خود از آن جهت صاحب معنا مي گردد كه كلمات ديگر با آن در رابطه اي نزديك هستند .اين بدان معني است كه هر واژه ” فقداني ” بي ش نيست و ما را به ” خلائي لايتناهي ” مي كشاند . ولي معناي حاصل از آن ناشي از همين ذات ” فقداني ” آنست . براي درك اين مطلب كافي است به اين امر بيانديشيم كه مثلاً اگر كوزه گر به مقوله اي چون ” خلاء ” يا ” فقدان ” دسترسي نميداشت هرگز قادر نمي بود فرآوردة خود را در گرد ” وجودي ” چون ” خلاء ” به عرصة هستي
بياورد . دسترسي به عددي چون ” صفر ” موجب كشف ديگر اعداد ميگردد . ولي هر عدد به
تنهائي چيزي جز ” عدم مح ض” نيست و همين ذات فقداني است كه آن را به ديگر اعداد مربوط ساخته موجب دستيابي آدمي به امكان شمارش موجودات ميگردد .
حضور زن در آميزش جنشي متكي بر غياب او از آن بوده به حضوري ديگر اشاره دارد .
ازينرو ساخت آرزومندي جنسي او مبتني بر محادثة او با ” غيري ” است غايب كه حضور زن را در عمل جنسي شكل و معنا مي بخشد . زن در آميزش جنسي خود گوئي در فراروي ساحتي اسرار آميز ق رار گرفته پاسخگوي ” بي زباني زبان ” يا ” غياب غير ” مي گردد .
وجود زن ” جايگاه ” و عرصة تجلي ” غير ” است و همواره ” ياد آور ” اين پرسش اساسي است كه زبان چيست، زباني كه اينگونه به غياب ” غير ” حضور مي بخشد.