سلام دوستان. دختری هستم بیست و شش ساله فوق لیسانس که پدر و مادرم وقتی بچه بودم از هم جدا شدند و دوباره بعد از هفت سال با هم ازدواج کردند. من از بچگی مدام زیر دست عمو و عمه و پدربزرگ و مادربزرگ و خانواده والدینم بودم. از همون بچگی شخصیت منو خرد کردن و هر کاری که می کردم به بدترین شکل ممکن باهام دعوا می کردن و بهم حرف های زشتی می زدند متاسفانه پدر و مادرم هییییییییییییچ وقت از من طرفداری نکردند و سکوت اختیار کردن با اینکه من خیلی دختر اروم و توداری بودم و هستم و کسی رو اذیت نمی کردم الان هم که بزرگ شدم به دخالتهاشون ادامه می دن و منو جلوی جمع خرد می کنن و متاسفانه اینقدر بددهن هستن که من نمی تونم دهن به دهنشون بذارم و به همین علته که من یا جایی نمی رم یا اگه برم از اونها دور می شینم تا باهاشون صحبت نکنم و دائما اونها من رو با دیگران مقایسه نکنند دیگرانی که من نسبت به اونها موقعیت خیییییییییییییلی بهتری دارم اونها اونقدر من رو پایین می بینن که یک بار به مادرم پیشنهاد دادند که من با مردی ازدواج کنم که بیست و سه سال از من بزرگتره و در خارج زندگی می کنه و از لحاظ ظاهر بسیار بده و تازه از تیپ من خوشش نمیاد واقعا دیگه نمی دونم چیکار کنم دلیل افسردگی و خودکم بینی من هم همینه لطفا کمکم کنید.
2 نظرات
Or use one of these social networks